ساعت 6 از خواب خوش اول صبح در یک روز سرد زمستان بلند میشی و اگه هم نشی با سروصدای جورواجوری بلندت میکنن که زود باش پاشو دیرت شد! بعد از کمی و اینور و اونور کردن می بیینی که چاره ای نداری و باید بلند بشی و میشی.
یه صبحونه الکی میخوری و راه می افتی از این ماشین به اون ماشین و تا اینکه نیم ساعت بعد می رسی به اول اتوبان تا بری تهران! وقتی آدم وارد همچین جایی به اسم اتوبان میشه از دیدن این همه ماشین که انگاری وسط همین به اصطلاح اتوبان پارک شدن خنده اش میگیره! تنها کاری که میتونی بکنی اینه که آروم و ساکت بشینی و اگه تونستی چرتی بزنی تا لاک پشت وار حرکت کنی و به تهران برسی!
ساعت از هفت و نیم هم گذشته و تازه به تهران رسیدی! گوینده رادیو پیام در حال اعلام مسیرهای شلوغ و پرترافیک شهره و از چندین محور نام می بره اما اگه من جای اون بودم با این حساب اعلام میکردم که کل تهران ترافیکه! از هر کوچه پس کوچه ای ماشین های جورواجور بیرون میاد خوب که فکر میکنی به این نتیجه می رسی که با این همه تولید ماشین باید وضع خیابونا همین طوری باشه. اگه نباشه باید بیشتر تعجب کرد.
ساعت از 8 هم گذشته اما هنور به اداره نرسیده ای و پشت هزاران ماشین تک سرنشین و کم سرنشین و بی سرنشین! مونده ای و دیگه داری نگران میشی که سر وقت نمی رسی و اینطور هم میشه ساعت 8 و نیم تازه به سر کار می رسی و بازم تاخیر.
بعد از 2ونیم ساعت خستگی و کوفتگی روحی و فکری و جسمی به سر کار میای که کار کنی! اما هیچ عقل سالمی اینو قبول نمی کنه. عصرها هم که میخوای برگردی خوابگاه (منظورم همون خونه است) همین آشه و همین کاسه و بعد از 2 یا 3 ساعت به خونه می رسی و باید به زندگی و زن و بچه برسی ! بازم هیچ عقل سالمی قبول نمیکنه! و شب میخوابی که فردا دوباره همین زندگی را تکرار کنی و به احتمال زیاد همین کابوسهای روزانه را دوباره در خواب خواهی دید! اینه زندگی من و ما و همانطور که گفته اند ما مرد روزای سختیم!

نظرات (1)
من همیشه در هراس از چنین زندگی هستم از این وحشت دارم که برای لبخند زدن و سلام کردن هم خسته باشم و بی حوصله خدا نیاره اون روز را!!!!
سینمایی می نویسم اگر مایل به تبادل لینک بودید خبر بدید ذوق مرگمان کرده اید.هرچند نیازی به این کار ندارید.
ارسال شده توسط محسن | February 11, 2008 12:31 PM
ارسال شده در February 11, 2008 12:31